به میان دل خیال مه دلگشا درآمد چو نه راه بود و نی در عجب از کجا درآمد
بت و بت پرست و مومن همه در سجود رفتند چو بدان جمال و خوبی بت خوش لقا درآمد
دل آهنم چو آتش چه خواست در منارش نه که آینه شود خوش چو در او صفا درآمد
به چه نوع شکر گویم که شکرستان شکرم ز در جفا برون شد ز در وفا درآمد
همه جورها وفا شد همه تیرگی صفا شد صفت بشر فنا شد صفت خدا درآمد
همه نقش ها برون شد همه بحر آبگون شد همه کبریا برون شد همه کبریا درآمد
همه خانه ها که آمد در آن به سوی دریا چو فزود موج دریا همه خانه ها درآمد
همه خانه ها یکی شد دو مبین به آب بنگر که جدا نیند اگر چه که جدا جدا درآمد
همه کوزه ها بیارید همه خنب ها بشویید که رسید آب حیوان و چنین سقا درآمد
775
هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند
دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند
سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند ساقیانند که انگور نمی افشارند
یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند
صورتی اند ولی دشمن صورت هااند در جهانند ولی از دو جهان بیزارند
همچو شیران بدرانند و به لب می خندند دشمن همدگرند و به حقیقت یارند
خرفروشانه یکی با دگری در جنگند لیک چون وانگری متفق یک کارند
همچو خورشید همه روز نظر می بخشند مثل ماه و ستاره همه شب سیارند
گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود روز گندم دروند ار چه به شب جو کارند
دلبرانند که دل بر ندهد بی برشان سرورانند که بیرون ز سر و دستارند
شکرانند که در معده نگردند ترش شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند
مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو زانک این مردم دیگر همه مردم خوارند
بس کن و بیش مگو گر چه دهان پرسخنست زانک این حرف و دم و قافیه هم اغیارند
776
عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند خوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند
همه از کار از آن روی معطل شده اند چو از آن سر نگری موی به مو در کارند
گر چه بی دست و دهانند درختان چمن لیک سرسبز و فزاینده و دردی خوارند
صد هزارند ولیکن همه یک نور شوند شمع ها یک صفتند ار به عدد بسیارند
نورهاشان به هم اندرشده بی حد و قیاس چون برآید مه تو جمله به تو بسپارند
چشم هاشان همه وامانده در بحر محیط لب فروبسته از آن موج که در سر دارند
ای بسا جان سلیمان نهان همچو پری که به لشکرگهشان مور نمی آزارند
هست اندر پس دل واقف از این جاسوسی کو بگوید همه اسرار گرش بفشارند
بی کلیدیست که چون حلقه ز در بیرونند ور نه هر جزو از آن نقده کل انبارند
این بدن تخت شه و چار طبایع پایش تاجداران فلک تخت به تو نگذارند
شمس تبریز اگر تاج بقا می بخشد دل و جان را تو بشارت ده اگر بیدارند
777
ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند هر مرادی که بودشان همه در بر گیرند
جان و دل را چو به پیک در تو بسپارند جان باقی خوش شاد معطر گیرند
بندگانند تو را کز تو تویشان مقصود پای در راه تو بنهند و کم سر گیرند
ترک این شرب بگویند در این روزی چند عوض شرب فنا شربت کوثر گیرند
برچسب:
نویسنده: farshid
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 18:40