خرید بک لینک
به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد برویم مست امشب به وثاق آن شکرلب چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد به چه روز وصل دلبر همه خاک می شود زر اگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارد به چه چشم های کودن شود از نگار روشن اگر آن غبار کویش سر توتیا ندارد هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت چه کند کسی که در کف بجز از دعا ندارد 768 چمنی که جمله گل ها به پناه او گریزد که در او خزان نباشد که در او گلی نریزد شجری خوش و خرامان به میانه بیابان که کسی به سایه او چو بخفت مست خیزد فلکی چو آسمان ها که بدوست قصد جان ها که زحل نیارد آن جا که به زهره برستیزد گهری لطیف کانی به مکان لامکانی بویست اشارت دل چو دو دیده اشک بیزد 769 چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد نگرد شتر به اشتر که بیا که ساربان شد ز چپ و ز راست بنگر به قطارهای بی مر پی روز همچو سایه به طریق آسمان شد نه ز لامکان رسیدی همه چیز از آن کشیدی دل تو چرا نداند به خوشی به لامکان شد همه روز لعب کردی غم خانه خود نخوردی سوی خانه باید اکنون دژم و کشان کشان شد تو بخند خنده اولی که روان شوی به مولی کرمش روا ندارد به کریم بدگمان شد 770 همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد خردم گفت برپر ز مسافران گردون چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد برو ای تن پریشان تو وان دل پشیمان که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد 771 هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده ست چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند دل تو مثال بامست و حواس ناودان ها تو ز بام آب می خور که چو ناودان نماند تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش چو برفت تیر و ترکش عمل کمان نماند 772 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد بگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد به دو چشم نرگسینت به دو لعل شکرینت به دو زلف عنبرینت که کساد عنبر آمد به پلنگ عزت تو به نهنگ غیرت تو به خدنگ غمزه تو که هزار لشکر آمد

برچسب: نویسنده: farshid تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 13:50

صفحه بندی